مه یاس کوچولوی مامه یاس کوچولوی ما12 سالگیت مبارک

..... دختری به زیبایی ماه ، به لطافت گل یاس ......

روزمره گی های من و زندگیم ..............

سلام دوست جونیا سلام وروجک قشنگ من تقریبا دو هفته میگذره که من به طور خیلی ناگهانی از کارم اومدم بیرون خیلی برام سخت بود بعد از دوسال کار توی یک شرکت و بدون هیچ کار اشتباهی اینطوری باهام برخورد کنن و بگن تا آخر ماه شما بیشتر لازم نیست بیای .................................................. دلم شکست از تمام اون آدمهای شرکت بدون خداحافظی زدم بیرون دو روز تمام گریه کردم اشک ریختم این روزا شدم خانم خونه. صبح ها تا 9 میخوابم . بیرون میرم با دوستام میگردم و کلی با بیکاری خودم حال میکنم اما بیشتر اوقات بیحوصله میشم و ................. شوهری میگه بهونه گیر شدی زیادی غر میزنی اما دست خودم نیست یکی دو روز پیش هم تعزیه یکی از آشنا...
8 ارديبهشت 1393

انتخاب اسم برای وروجک

سلام عزیزکم وروجکم چند روزه ذهن منو بابایی بد جور برا انتخاب اسم مشغوله همه میگن نی نی هر وقت به دنیا بیاد اسمشو با خودش میاره اما من که به دلم افتاده شب شش ماهه امام حسین به دنیا میاد یعنی باید بذارم علی اصغر؟؟؟ یعنی نی نی پس فردا که بزرگ بشه نمیگه مامان این چه اسمیه برام گذاشتی؟؟؟ شخصیت اماما و فرزنداشون خیلی والا و بزرگن و این خیلی خوبه که الگو ما باشن اما بعضی اسمها تو جامعه، الان خوب جا نیافتاده و برای یک بچه که پس فردا تو هم سن و سالای خودش با اسم های زیبا و پرمعنی امروزی مواجه میشه زیاد جالب نیست شوهری میگه اگه این وروجک هدیه حضرت علی اصغر به ما هستش پس نی نی مون هم باید علی اصغر باشه اما من به خاطر بچ...
23 فروردين 1393

اولین سونوی نی نی ما و غافلگیری من

سلام وروجک قشنگم الهی مامان فدای صدای تاپ تاپ قلب کوچیکت بشه سلام دوست جونیا خوبین سال نو تون مبارک ببخشین که یکم دیر اومدم دیروز عصر رفتم سونوگرافی nt خداروشکر همه چی خوب  بود ومن برای اولین بار صدای قلب وروجکم رو شنیدم و دیوانه وار قربون صدقش رفتم الان دقیقا 10هفته و 6 روزمه وتاریخ زایمانم 11/8/9٣ شد اما یه چیز جالب و عجیب از دیشب ذهنمو مشغول کرده، وقتی تو تقویم دنبال تاریخ میگشتم و به شب هفت محرم رسیدم ناخود آگاه احساس کردم زایمانم حتما شب حضرت علی اصغر اتفاق میفته . دومین پست وبلاگم رو یادتون هست؟ همیشه وقتی روضه حضرت علی اصغر رو میخوندند گریه ام میگرفت، اما امسال عجیب تر بود  خودم رو جای خانم رباب تص...
21 فروردين 1393

حاملگی پوچ

دختر خاله یا پسر خاله نی نی من داره میره اون دنیا اصلا از اول دلش نخواسته بود بیاد این دنیا آخه چرا؟؟؟؟!!!!!...... خواهرم دو روز پیش که تو هفته 12 بود میره سونو nt و بهش میگن جنینی مشاهده نمیشه و همش آب هست اصلا جنین رشد نداشته و دکتر بهش میگه جوشونده تخم شوید بخوره پیاده روی زیاد بکنه که خودش سقط بشه و به کورتاژ نکشه  بهش میگم خوشحالی یا ناراحت؟ میگه هم خوشحالم هم ناراحت خوشحالم چون همش استرس داشتم که نکنه با قرصایی که من خوردم خدایی نکرده سالم نباشه ناراحتم چون بالاخره بچم بود نزدیک سه ماه همراهم بود ............ اون که این طوری شده منم استرس گرفتم که نکنه منم خدایی نکرده مثل اون باشم؟!!! نه من بچمو از امام رض...
15 اسفند 1392

آزمایشات سه ماهه اول بارداری

سلام عزیزم سلام دوست جونیا امروز صبح رفتم آزمایشگاه چشتون روز بد نبینه البته نه بد ها!!!! فقط وقتی عجله داری همه کارهات برعکس میشه صبح آز خون ازم گرفتن و دوتا قوطی دادن دستم که برو نمونه بگیر... ای خدا از کجا بیارم؟ خلاصه رفتم ویک قوطی رو نصفه کمتر گذاشتم برا شیشه دوم مجبور شدم پنج لیوان آب با معده خالی بخورم که بعد از یک ساعت انتظار کشیدن تونستم نصف شیشه رو پر کنم میگم چشتون روز بد نبینه اینجایه که از وقتی اومدم شرکت همش تو رفت و آمد راه wc هستم........ یک چیز دیگه اینکه این دو شبی که میدونستم نی نی جون توی وجودمه خیلی مراعاتش رو میکنم و همش به پهلو میخوابم و حواسم هست که به پشت یا شکم نشم برا همین یه جورایی خوابم بهم ...
7 اسفند 1392

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامانی فدات بشم از امروز برای تو مینویسم از دلتنگی هام از انتظاری که برای بوییدن و لمس وجودت میکشم دیروز صبح بی بی چکم مثبت شد ومن با داد و هوارو خوشحالی این موضوع رو به بابایی گفتم بعدازظهرم رفتم آزمایش بتا دادم و وقتی که مطمئن شدم رفتیم خونه مامانی و به اونم خبر دادیم وچقدر خوشحال شد............. امروز صبح رفتم بهداشت که برات پرونده تشکیل بدم که گفتن اول برو یه سری آزمایشات رو بگیر بیار وبعد پرونده تشکیل میدیم فردا باید ناشتا برم آزمایشگاه عزیزم سر کارم هم دل تو دلم نیست و همش فکرم پیش تو هست ایشالا که سالم و سلامت باشی عشق من........... دوستت دارم جیگل خوشکل من
6 اسفند 1392

جابجایی منزل

هفته پیش وقتی خبر نوه جدیدی که توراهه رو به بابام دادیم، طفلی بابام خیلی خوشحال شد و گفت پس باید به فکر سیسمونی باشم! اما بابا جون زهی خیال باطل.... تو دلم به خودم امید میدم این ماه دیگه میگیره جمعه پیش درگیر جابجایی منزل بودیم با کمک خانواده دو سه روزه کل کارام انجام شد از یه نظر چقدر خوب شد که باردار نبودم چون خیلی اذیت شدم و چقدر کارتنای سنگین بلند کردم !!... استرسم هم تموم شد چون خونه قبلی صاحبخونه مون خوب نبود و حرفاش همیشه آزارم میداد وهمش انتظار میکشیدم که زمان تخلیه مون فرا برسه و جابجا بشیم که خداروشکر همه کارها به خوبی پیش رفت....... خداجون کمکم کن نذار ناامید بشم خواهش میکنم هر چه زودتر یه نینی سالم و ...
17 بهمن 1392